مجنون

من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تویارمن و من یار تو باشم



نویسنده : سیروس احمدی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢

اگر از کاربران همیشگی مسنجر محبوب ، یاهو مسنجر باشید ، حتمأ به این موضوع پی بردید که نمایش PM ها گاهی چه آزارهنده میشود؟ به ویژه وقتی مشغول کاری هستید و با ارسال PM از جانب دوستانتان پنجره PM به طور مزاحمی ظاهر میشود. به خصوص وقتی شخصی در کنار شما حضور دارد این موضوع آزاردهنده تر نیز میشود. پس علاوه بر این موضوع برای تنوع هم که شده خوب است با استفاده از این ترفند نوع نمایش پنجره PM به هنگامی که دوستانتان به شما پیام میدهند را عوض کنید. مطمئن باشید از این تغییر رویه پشیمان نخواهید شد. لازم به ذکر است این نوع نمایش در مسنجر Windows Live Messenger به طور پیش فرض فعال است. بدین منظور: نرم افزار Yahoo Messenger را اجرا کنید. از منوی Messenger به Preferences بروید. در لیست Category گزینه Messages را انتخاب کنید. اکنون تنظیمات مربوط به این قسمت را در بخش دیگر پنجره مشاهده میکنید. حال تیک گزینه Minimize the message window to the taskbar را از قسمت When I recive a new message بزنید. در زیر مجموعه آن تیک گزینه Show messages at the bottom right of screen را نیز بزنید. دکمه OK را بزنید تا تنظیمات ذخیره شود. اکنون منتظر بمانید تا دوستی به شما PM دهد ، سپس خواهید دید پیام او در پنجره کوچکی ابتدا نمایش داده میشود و خودتان میتوانید با باز کردن پنجره PM در Taskbar ، پیام او را بخوانید. دقت کنید اگر گزینه Show messages at the bottom right of screen را نزنید ، این پنجره کوچک هم دیگر نمایش داده نمیشود.








نویسنده : سیروس احمدی ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤

زمستان فصل سرما و یخبندان,فصلی که در آن درختان وبعضی حیوانات به خواب زمستانی میروند ودر فصل بهار,فصل رویش وزندگی از خواب بیدار میشوند.

دریکی ازروزهای زمستان که هوا خیلی سرد بود خانواده ی کوچک در جنگل زندگی میکردندکه کل اعضا ی خانواده پنج نفر بودن که دوتا دختر(اعظم و سپیده)و دوتا پسر(یحیی ویوسف) وخود پدر که اسمش احد بودن زندگی میکردن و مادرشون به رحمت خدا رفته بود.پسرها خیلی کوچیک بودن و نمیتونستن به پدرشون کمکی بکنن و اعظم همیشه از آنها تو خونه نگهداری میکرد.

وپدرو سپیده هر روز برای شکارو تهیه هیزم به جنگل میرفتتن در یکی از این روزها آنها آنقدر مشغول جمع کردن هیزم شده بودند که متوج نشده بودند از کلبه خود دور شده اندو هوا هم داشت کم کم برف و کولاکی میشد که در این حین تصمیم گرفتن برگردن اما گم شدندو کلافه.

آنقدر اینطرف وآنطرف رفتن که خسته شدند و به ناچار با هیزمها و گاری برای خود سرپناهی درست کردند و در زیر آن آتشی روشن کردند و منتظر کولاک ماندن تا بخوابه ولی این کولاک تمام شدنی نبود  بعد  از دو روز, دیگر توان حرف زدن و راه رفتن را نداشتند  خوابشان برده و آنجا خوابید ه بودند در این میان مردی که در آن حوالی زندگی میکردآنها را پیدا کرده و به کلبه خود برد بعداینکه آنها بید ار شدند از مرد پرسیدند که ما کجا هستیم ؟تو کی هستی؟که بلاخره مرد یکی یکی به سئوالهای آنها جواب داد و از آنها پر سید که چه شده ؟راه را گم کرده اید؟ دنبال کاری بودیدکه این بلا به سر شما آمده و یا مسیر شما این راه می باشد ؟ هر دو آنها که خیلی متعجب شده بودند گفتند ما برای جمع آوری هیزم و شکار بیرون رفته بودیم که گرفتار کولاک شدیم وبه این خاطر راه را گم کردیم.حالا ای مرد به ما بگو که ما چطوری میتوانیم به کلبه ی خود برویم که فرندانم تنها هستن,مرد که سعید نام داشت از آنها پرسید که خانه ی شما تو کدوم منطقه یا جهت جنگل هست؟آنها هر کدام راهی را که به نظرشون درست بود را نشان میدادن ناگهان صحنه ای به یاد سپیده افتاد که آن صحنه رو به سعید شرح داد که وقتی من از دست پدرو مادرم عصبانی میشدم میرفتم توی یه غاروبا خودم خلوت میکردم و بعضی وقتها که تنها بودم ومادرم یادم میافتاد میرفتم و کتابی رو که برام خریده بود می نشستم و ساعتها بهش خیره میموندم که شاید کلمه ای ازش بفهم که نمیتونستم اما از اونجا کلبمونو میشناسم.پس از شنیدن این حرفها سعید به ذهنش رسید که غاری در غرب وجود داردبعد سه تایی باهم راه افتادن که برن بطرف غرب بعد از دود روز بالاخره تونستن کلبه رو پیدا کنن اما چون بچه ها کوچیک بودن تو این مدت از شدت گرسنگی بیهوش شده بودند که هر سه آنها رو به روستا پیش دکتر بردن .وسعید هم به احد جهات اصلی و فرعی رو یاد که تو مناطق جنگلی خیلی با اهمیت بود بعد از این ماجراها و با گذشت یکی دو ماه سعید برگشت واز احد سپیده رو خواستگاری کردوازش اجازه گرفت وبه روستا بردش که اونجا زندگی خودشونو ادامه بدن که بلاخرهسپیده تونست تنها یادگار مادرشو بخونه و بفهمه که موضوع کتاب چی بوده.وهمه اعضا خانواده بزگ شده و ازدواج کرده بودن واحد هم داشت پیشرفت بجه هاشو تماشا میکرد که الان دیگه برا خودشون مرد شده بودند




کلمات کلیدی :داستانهام




نویسنده : سیروس احمدی ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤

علی پسر بیست وسه ساله ای بود که پیش مادرش زندگی میکرد اوبه مادرش خیلی علاقه داشت وروی حرف مادرش حرفی نمیزد,شب وقتی داشتن سر سفره شام میخوردن مادرش گفت که کی میتونم پسرمو تو لباس دامادی ببینم؟بعد گفت اینطوری نمیشه باید  آستینمو بالا بزنم برم خواستگاری!که علی هم با نهایت پررویی گفت اگه میری,حداقل از خونه خاله اینا شروع کن که مادرشم فهمید دختر خواهرشو دوست داره.

 فردای اون روز رفت خونه اعظم(دختر خواهرش)واز او خواستگاری کرد که اونا هم نظرشون مثبت بود.

یه عقد محرمیتو از این کارا که این دو به هم محرم بشن که بعد عقد چند ماهی به این منوال ادامه دادن تا علی هوایی شد و گفت میخوام برم خارج تا با یه پول بیشتر بیام برای یه زندگی پر از آرامش تا در رفاه کامل باشیم بعد به دوستش زنگ زد پس از گفتتن ماجرای خود,دوست او که محمد نام داشت به وی گفت که خوب , پاشو بیا اینجا باهم کار کنیم من در اینجا درآمد خوبی دارم بیا باهم شریک بشیم و باهم پس انداز کنیم تا در رفاه کامل باشیم.

علی هم تصمیم گرفت که رضایت اعظمو مادرشو جلب کنه تا بره,که تونست رضایت اونارو جلب و پیگیر کارای رفتن بشه.

خوب الان علی تو روسیه است داره دنبال دوستش میگرده که قبلا ازش آدرس گرفته بود بعد محمدوپیدا کرد روبوسی و احوالپرسی و قرار شد که از فردا شروع کنن به کار کردن  آنها روزگار خوبی باهم داشتن وبه خوبی زندگی میکردندوکار میکردند وپس انداز میکردند وخوش بودند روزی از روزها یک نفر با عنوان اینکه مرد خیرخواهه به این دو پیشنهاد دوستی میده, قول همکاری میدن به همدیگه و... . دوستی اینا محکمتر میشه که باهم به رستوران میرن, به خرید میرن بلاخره با همدیگر اخت میشن,وحید که تازه به جمع این دو اضافه شده بودبه این دو خیلی حسودی میکردتا اینکه فکر رفتن به ایرانو به کله ای علی میندازه و به محمد میگه که میخوام برم مادرمو همسرمو ببینم بعد متقاعدکردن محمد, تصمیم گرفتن که باهم به خونه برگردن وقرار شد هفته آینده راه بیافتن.که باهم رفتن و وحیدو در جریان گذاشتن که هفته آینده میریم ایران.در این موقع بود که وحید دست به کار شدونقشه ی شومی طراحی کردتا پس انداز اون دو تارو بالا بکشه و اسلحه ای خرید که از قبل آدمشو داشت و درست روز حرکت رفت خونه اونا د زد علی و محمد باهم به اتفا ق گفتن که وحید, اما وقتی درو باز کردن دیدن یه نفر که ماسک به صورت داره وارد اتاق شد با اسلحه در دست,و گفت که همه چیزهای با ارزشتونو بیارین ببینم علی از لحن صداش گفت که وحید تویی؟اونم با دست پاچگی بطرف علی شلیک کرد چون تازه کار بود. که اون همونجا در دم مرد,بعد اسلحه رو به طرف محمد گرفت گفت هر چی دارین بیارین محمد گفت که چیزه به درد بخور ی نداریم پولها هم تو بانک هستن که باز باور نکردو از ترس گفتن محمد به پلیس به محمد هم شلیک کرد که اونم توبیمارستان مرد.

 به صدای گلوله همسایه ها که اکثرا ایرانی بودن رسیده و وحیدو تحویله پلیس میدن  بعد جنازه هر دو اونهارو به ایران فرستادن.در این گیرو دار مادر علی تو خونه تدارک رسیدن محمد و علی رو داشت آماده میکرد اونا نیاومدنو مادر دلش شور زدووهزارتا فکر بدو بیراه کرد که دیگه کار از کار گذشته بود اما بلاخره جنازه ای علی و محمد رسید که ریش سفید محله رفت عروس و مادرو در جریان گذاشت که قضیه اینه, صبح زود صدای لاالله الا الله تو محل پیچیدومادر خودشو به پیکر بی روح علی رسوند اعظم هم از این طرف اومد ناله و شیون راه انداختن که خیلی تکان دهنده بود خدا نصیب هیچ خانواد ه ای نکنه بعد مراسم تشیع ,دفن که جایز نیست مرده رو زمین بمونه .بعد همه اینا تو خونه بودن که حکم قصاص وحید هم صادر شده و به خونه اونا ارسال شد و مادر هم پس از یکی دوماه سکته کردو جان به جان آفرین تسلیم دادکه به این ترتیب هیچکدوم به خواسته ای خودشون نرسیدن اعظم هم روانی شده و راهییه تیمارستانش کردن که خیلی واقعه ای اسفناکی بود.که در نهایت هم اینطوری شد که کلا زندگی چهار خانواده از هم پاشید.(علی,محمد,وحیدواعظم).




کلمات کلیدی :داستانهام




نویسنده : سیروس احمدی ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤

 میخواهم قصه ام را با نام خدایی آغاز کنم که خالق کل عرش هستی در شش روز است.

روزی از روزهای داغ تابستان من به همراه چند نفر از دوستانمون برای تحقیق در مورد زندگی در تابستان در دشتهای داغ بودیم در این دشتها آدم با خلقتهایی روبرو میشود که هرگزآنهارا ندیده ونمیتواند باور شون کندکه این حیوانات چطوری به زندگی در چنین مناطقی عادت دارند.

یکی از این حیواناتی که بیشتر به گرمای بیابان تسلط دارد شتر است که البته شتر انواع گوناگونی دارد که ما در اینجا به بحث در مورد شتردوکوهانه میپردازیم,این شترها اگر یکبار آب بخورند میتوانند در طول هفته دیگر آب نخورند ممکن است یکی از شما بپرسد که چرا این شتر دیگر آب نمیخورد مگر با حیواناتی که در طول روز چند بار آب میخورند چه تفاوتی دارند؟

 ما در پاسخ به شما میگوییم این شتر یکی از خلقتهای باشکوه وبا عظمت خداونداست که ما پی بر آگاهی وتوانایی خدا ببریم. و بااستفاده ازدوکوهانی که دارد آب را میتوانددر آنجاذخیره کند ودر مواقع نیاز میتوانند ازآن ذخیره با ارزش غذایی که جان و توان وی را در طول یک هفته نگه میدارد استفاده کند در عین حال که حیوانی آرام ودوست انسان بحساب میاید در مواقعی که عصبانی باشد هیچ کس جلوی این حیوان رانمیتواند بگیرد مگر به زور اسلحه های بیهوشی امروزی.

درصحرا حیوانات دیگری نیز هستن که از جمله آنان میتوان به آفتاب پرست,مار,مارمولک,لاشخورو...اشاره کرد.

آفتاب پرست میتواند با استفاده از نورخورشید خودرا به انواع رنگهای مختلف سنگها در بیاورد که در نگاه اول نمیشه تشخیص دادکه بعداز کمی دقت در آن میتوانیم آنهارا شناسایی کنیم و پیوسته با مارمولکها در حال جنگ هستن که اغلب هم پیروز میشوندومارها با مارمولکها که به این ترتیب چرخه ای غذایی در طبیعت صورت میگیرد.

و لاشخورها هم آخرین کسی هستن که دست به کار شده ووارد صحنه شده و پسماند لاشه آنها را میخورد.

و بدین ترتیب خداوند حیوانات دیگری را در بیابان خلق کرده که هرچقدربه توضیح آنها بپردازیم تموم نمیشه با کمی تفکروتامل پی به عظمت بی منتهای خداوند میبریم که همه حیوانات را بسته به مناطق زندگیشون خلق کرده.پیوسته به یاد خداوند باشید که هر کس کاری انجام دهد خداوند آگاه است پس کاری انجام ندهیم که هم خداوند از ما رنجیده خاطر باشه هم پدرومادرمان.  

 




کلمات کلیدی :داستانهام




نویسنده : سیروس احمدی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤

سوسک ها با سرعت یک متر در ثانیه، سریع ترین جانوران شش پا می باشند.

خرگوش ها و طوطی ها بدون نیاز به چرخاندن سر خود، قادرند پشت سر خود را ببینند.

کرگدن ها قادرند سریع تر از انسان ها بدوند.

مادر و همسر "گراهام بل" مخترع تلفن، هر دو ناشنوا بودند.

کانادا یک واژه ی هندی، به معنی روستای بزرگ می باشد.

از هر ده نفر، یک نفر در سراسر جهان در جزیره زندگی می کنند.

نود و هشت در صد وزن آب، از اکسیژن تشکیل شده است.

یک اسب؛ در طول یک، سال هفت برابر وزن بدن خود غذا مصرف می کند.

رشد دندان های سگ آبی هیچ گاه متوقف نمی شود.

قلب وال ها تنها نه بار در دقیقه می تپد.




کلمات کلیدی :دانستنیها